باز مهر با آن حس عجيبش آمد حسي كه هميشه ميماند در آدم. با وجود وداع با نيمكتها، مرا به ياد و سرذوق ميآورد مهرماه. ياد تب و تاب بازگشايي مدرسه. ولوله بچهها و مادران در بازار كفاشان براي خريد لوازمالتحرير، ياد كوتاه كردن موهاي سر، اتو كردن لباسهاي فردا كه هميشه گريه ميكرد بر تن ما. ياد شوق ديدار همكلاسيهاي پارسال، وداع با خوشيهاي تابستان. ياد بوي ديوارهاي تازه نقاشي شده، بوي نيمكتهاي چوبي. نگران از كلاسبنديها كه جدا كنند ما را از رفقا.
اول مهر، روزي كه از تكليف خبري نبود؛ روزي نو، روز شروع! چه انگيزهاي ميدهد به آدم هر روز نو! ياد قول و قرارهايي كه با خودمان ميگذاشتيم براي درس خواندن. ياد ولوله و شلوغي حياط مدرسه در زنگ تفريح. ياد برگشتن از مدرسه، شلوغبازيها در تاكسي و اتوبوس؛ آن همه شوق و بيخيالي. يادي از آزادي بدون دغدغههاي امروزين.
اول مهر، بوي تولد دوباره مدرسه، نظم و كتاب. آغاز فصل شكفتن، آغاز زنگ كار ...